برگ بیست و پنج
سلام عزیزکم 
خوبی؟؟؟ باز داری شیطونی و بازیگوشی میکنی مامان که این ماه هم نیومدی پیشمون؟؟؟؟
عزیزم بسه دیگه ، اینجام میتونی بازی و شیطونی کنیااااااااا ....![]()
دیشب مطب دکترم بودم
... باز همون داروهای قبلی رو داد ،گفت چون ماه قبل فولی خوب
داشتی دیگهداروها رو عوض نمیکنم ، گفت هر ماه فقط 20 درصد احتمال بارداری هست ... یکمی از حرفش روحیه گرفتممم ، البته الان یکی دو روزه حالم خوب شده ..
این ماه در کنار داروهایی که دکتر داده خودمم دارم یه کارایی میکنم تا رحمم آماده تر بشه ... روشهای سنتی ... ببینم چه نتیجه ای میده .
گلم
... اینبار دکتر رفتنم با دردسر همراه بود ... ساعت 3:30 وقت دکتر داشتم ، مامان بابایی باز
میخواست ناهار بیاد خونمون ، منم نمیخوام به کسی بگم دکتر میرم ... خلاصه بابایی بهش گفت که من کلاس دارم خونه نیستم ... مجبور شدیم دروغ بگیم ولی دروغ مصلحتی بود ...
30 آذر هم دوباره وقت دکتر دارم تا ببینم فولیهام در چه حالن ، 30 آذر شب یلداست ، و ما خونه دایی
بابایی دعوت هستیم ... خونه دایی بابایی با جایی که ما زندگی میکنیم حدود 1 ساعت فاصله هست ،
تا بریم دکتر و بخوایم بریم اونجا دیر میشه ... نمیتونیم هم نریمممم ... خلاصه نمیدونم که چی میشه ...امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره
بابا این هفته هم میره ماموریت
... و من باید 2 ،3 روز برم خونه بابای خودم ، اونجا که باشم نمیتونم اون روشهای سنتیمو انجام بدمممم ، واقعا نمیدونم چیکار کنمممم .....gif)
انشالا که این ماهم داروها نتیجه خوبی بده مامان ...........![]()
خدایا همچنان امیدم به دستای مهربونت هست ... ناامیدم نکن .![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت :
فرشته من 
امروز عصری با خاله تلفنی صحبت کردم
، گفت بارداره و توی هفته 9 هست ، حتی صدای قلب
نی نیش رو هم شنیده بود میگفت خیلی تند تند میزده ... گفت دکترش گفته همه چیزش خیلی خوبه ... من واسه خواهرم خیلی خوشحالم که بدون دردسر و بدون اینکه بخواد باردار شده
... خیلی دلم میخواد هر چی زودتر پاره تن خواهرم رو ببینم ،از الان دارم لحظه شماری میکنم ...
مامان
، خاله 6 سال ازم کوچیکتره ،بچه اش میشه اولین نوه خانواده ... مامانم از خیلی وقتته میدونسته ولی به من چیزی نگفته بودن خواستن من استرس نگیرم ...
عزیزم خیلی میترسم ،از اینکه همه بفهمن
...بعدش هر کس یه چیزی باید بهم بگه .... واااااای خدایا طاقتش رو ندارم
.......میدونی عزیزم مامان خیلی مغروره ،دوست ندارم کسی بفهمه ما بچه دار نمیشیم، از نگاه ترحم بار متنفرممممممم 
خدایاااااااااااااااااااااااااا کمکم کن ، بهم صبـــــــــــــــــــــر عطا کن .............![]()
![]()


برگ بیست و پنج
